صفحه ها
دسته
آرشیو
آمار وبلاگ
تعداد بازدید : 81892
تعداد نوشته ها : 165
تعداد نظرات : 16

امارگیر حرفه ای سایت

مشاهده و دریافت کد
Rss
طراح قالب
GraphistThem220

بــازي روزگـــار (از دل‌نوشته‌هاي دكتر حسابي)

دكتر محمود حسابي
بازي روزگار را نمي فهمم؛ من تو را دوست مي‌دارم... تو ديگري را... ديگري مرا... و همه ما تنهاييم!

داستان غم‌انگيز زندگي اين نيست كه انسان‌ها فنا مي‌شوند، اين است كه آنان از دوست داشتن بازمي‌مانند

هميشه هر چيزي را كه دوست داريم به دست نمي‌آوريم؛ پس بياييم آن‌چه را كه به دست مي‌آوريم، دوست بداريم

انسان عاشق زيبايي نمي‌شود؛ بلكه آن‌چه عاشقش مي‌شود در نظرش زيباست!

انسان‌هاي بزرگ دو دل دارند؛ دلي كه درد مي‌كشد و پنهان است و دلي كه مي‌خندد و آشكار است

همه دوست دارند كه به بهشت بروند؛ ولي كسي دوست ندارد كه بميرد

عشق مانند نواختن پيانو است؛ ابتدا بايد نواختن را بر اساس قواعد ياد بگيري، سپس قواعد را فراموش كني و با قلبت بنوازي

دنيا آن‌قدر وسيع هست كه براي همه مخلوقات جايي باشد؛ پس به جاي آن‌كه جاي كسي را بگيريم، تلاش كنيم جاي واقعي خود را بيابيم

‏‏اگر انسان‌ها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است، محبتشان نسبت به يكديگر نامحدود مي‌شود

عشق در لحظه پديد مي‌آيد و دوست داشتن در امتداد زمان؛ و اين اساسي‌ترين تفاوت ميان عشق و دوست داشتن است

راه دوست داشتن هر چيز، درك اين واقعيت است كه امكان دارد از دست برود

انسان چيست ؟ شنبه به دنيا مي‌آيد؛ يك‌شنبه راه مي‌رود؛ دوشنبه عاشق مي‌شود؛ سه‌شنبه شكست مي‌خورد؛ چهارشنبه ازدواج مي‌كند؛ پنج‌شنبه به بستر بيماري مي‌افتد؛ و بالاخره جمعه مي‌ميرد

فرصت‌هاي زندگي را دريابيم و بدانيم كه فرصت با هم بودن چه‌قدر محدود است

دسته ها :

حكايت زن و خدا

روزي روزگاري زني در كلبه­اي كوچك زندگي مي­كرد. اين زن هميشه با خداوند صحبت مي­كرد و با او به راز و نياز مي­پرداخت.. روزي خداوند پس از سال­ها با زن صحبت كرد و به زن قول داد كه آن روز به ديدار او بيايد. زن از شادماني فرياد كشيد، كلبه­اش را آماده كرد و خود را آراست و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در كلبه او به صدا درآمد! زن با شادماني به استقبال رفت اما به جز گدايي مفلوك كه با لباس­هاي مندرس و پاره­اش پشت در ايستاده بود، كسي آنجا نبود! زن نگاهي غضب­آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانيت در را به روي او بست. دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست! 

ساعتي بعد باز هم كسي به ديدار زن آمد. زن با اميدواري بيشتري در را باز كرد. اما اين بار هم فقط پسر بچه­اي پشت در بود. پسرك لباس كهنه­اي به تن داشت، بدن نحيفش از سرما مي­لرزيد و رنگش از گرسنگي و خستگي سفيد شده بود. صورتش سياه و زخمي بود و اميدوارانه به زن نگاه مي­كرد! زن با ديدن او بيشتر از پيش عصباني شد و در را محكم به چهار چوبش كوبيد. و دوباره منتظر خداوند شد. 

خورشيد غروب كرده بود كه بار ديگر در خانه زن به صدا درآمد. زن پيش رفت و در را باز كرد... 

پيرزني گوژپشت و خميده كه به كمك تكه چوبي روي پاهايش ايستاده بود، پشت در بود. پاهاي پيرزن تحمل نگه­داشتن بدن نحيفش را نداشت. و دستانش از فرط پيري به لرزش درآمده بود. زن كه از اين همه انتظار خسته شده بود، اين بار نيز در را به روي پيرزن بست!

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت كرد و از او گلايه كرد كه چرا به وعده­اش عمل نكرده است!؟

آنگاه خداوند پاسخ گفت:

ـ من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه­ات راه ندادي!
دسته ها :
X